|
1 + نه طنز + 1
|
||
|
تو در بنگاه مردم میفریبی ، منم بالای منبر ، این به اون در |
در هر حال داشتم نگاه میکردم که یهو یاد خودم افتادم و سال ۶۷ که چندتا بچه محل جانور افتاده بودیم تنگ هم و یه روز دیدیم بیکاریم گفتیم بریم جبهه ! بعد رفتیم مسجد گفتند اول باید برید آموزشی ۴۵ روزه تحملشو دارید ؟ ما هم کم نیاوردیم و جداً رفتیم ! بعد عین فیلمها نشستیم برای خانواده هامون نامه نوشتیم و طلب حلالیت و اشک و مامان ترو خدا راضی باش و بابا ببخشید که داشتم تو پارکینگ سیگار میکشیدم تو دیدی و آبجی ببخشید که ۱۰ سال پیش پول نداشتم کتونی بسکتی رو که بهت باختم بخرم و داداش ببخشید که هنوز بزرگ نشدی برای همین آدم نیستی که بگم خداحافظ و ........... اوووووه ! تا دلتون بخواد از این ننه من غریب بازیا ! بعد چون تابستون بود و مدرسه ها تعطیل روز موعود به بهانه نمیدونم شنا و استخر و این چیزا زدیم بیرون و بیچاره مادر من که برام نون پنیر هم پیچید !
آقا ما رفتیم ... اونروزا ما تو یه منطقه صد در صد نظامی زندگی میکردیم و دقیقاً شما فرض کنید که سربازی پشت سیم خاردار پادگان ! صبح با مارش و شیپور صبحگاه پادگان بیدار میشدیم شب با خاموشی پادگان میخوابیدیم ! البته ما نمی خوابیدیم ، بقیه رو میخوابوندیم بعد توری پنجره رو در می آوردیم میزدیم تو کوچه تا نصف شب برای هم مفتی خالی می بستیم بعد از همان محل قبلی خروج ، وارد خونه و اتاقمون میشدیم و اگر خدا میخواست میخوابیدیم ! سختی کار زمستونا بود که مامانمون نصفه شب می اومد رومون لحاف بکشه میدید اصلاً کسی رو تخت نیست که لحاف بخواد ! هر از چندی هم - صد البته غفلتاً - یه جائی از همون منطقه نظامی رو که بخاطر سایت رادارش بد جوری هم محافظت و کنترل میشد آتیش میزدیم ! خیلی بچه های ماهی بودیم چون خودمون تا میدیدیم دوباره یه جا رو آتیش زدیم که نمیتونیم مهارش کنیم فوراً از اونجا می دویدیم که هم از محل فرار کرده باشیم هم از تلفن عمومی مجانی محل به آتشنشانی زنگ بزنیم ! بدیش این بود که وقتی زنگ میزدیم باید صدامونو کلفت میکردیم حرف میزدیم و این برای ماها که اونروزا داشتیم بالغ میشدیم و صدامون خروسی بود خیلی کار سختی بود ! اپراتورهای آتشنشانی هم دیگه عادت کرده بودن به ما چون میدونستن وقتی ما زنگ میزنیم اولاً راست میگیم ثانیاً خودمون آتیش زدیم برای همین اون اواخر تا زنگ میزدیم فوری اسممونو میپرسیدن که ما البته چون در محیط نظامی بودیم کارمونو بلد بودیم و هر دفعه به هر اسمی که خودمونو معرفی میکردیم همونو یادداشت میکردیم که دفعه بعد از همون اسم دوباره استفاده نکنیم که یه وقت شناسائی بشیم !
بهر حال ... آقا ما رو بردن یه پادگان سپاه به اسم شهید قصابیان و این شهید قصابیان کی بود ؟ یه سپاهی که یه روز یه سپاهی دیگه فکر میکنه اسلحه اش خالیه میذاره تخت سینه اون بابا و دنگ ! و به همین راحتی شهید شد ! و شما بدونید که همون روز اول پادگان که عموماً همه جلوی اون مربیهای زمخت سپاهی غلاف میکنن وقتی یارو اینو تعریف کرد ما چنان هرهر زدیم زیر خنده که پنجاه نفر اونجا نتونستن مارو جمع کنن !
ما رو بردن تقریباً تمام محوطه و آسایشگاه و فلان رو نشونمون دادن و دقیقاً همه ما رو با هم گذاشتن تو یه آسایشگاه و این بهترین نوید زندگی ما بود تا اون لحظه ! آسایشگاهها سوله های بزرگی بود که چندتا تیغه دو متری دیوار وسطش کشیده بودن و همین انگیزه اولین اقدام ما شد همون شب اول ! اینطوری که اکیداً بهمون سفارش کرده بودن که پوتینهامونو بذاریم زیر سرمون و ما وقتی مطمئن میشدیم که یه نفر حتماً خوابه پوتیناشو از زیر سرش کش میرفتیم بعد بنداشو به هم گره میزدیم و میچرخوندیم سوت میکردیم اونور تیغه دو متری رو سر بدبختائی که خوابیده بودن ! پوتین موقع فرود اومدن اینقدر صدای نازی داره که نگو عین خمپاره سوت میکشه ! قشنگترش صدا البته صداهائی بود که بعدش در می اومد !
مثلاً اینطوری : یا زهرا آخ ! یا ابوالفضل چشمم ! امام زمان هی ! یا حسین مظلوم درق ! و امثالهم !
مربی های سپاه بزرگترین خطائی که یه بار در حضور ما بچه محلها کردن این بود که یه شب همه رو از آسایشگاه ما جمع کردن تو میدون صبحگاه گفتن یه منطقه نظامی این اطرافه که بنا به گزارشهای واصله منافقین به دژبانی اونجا حمله کردن و با بی سیم از ما کمک خواستن اینه که میریم اونجا عملیات ! آقا ما رو میگی هرچی فکر کردیم دیدیم منطقه نظامی تو اون حوالی که دژبانی هم ضمناً داشته باشه میشه خود محل ما و بلافاصله مشترکاً به این نتیجه رسیدیم که یارو مثل سگ دروغ میگه چون اونجا خودش اینقدر گشت و کمیته و گروه ضربت داره که به هفت تا محل اونورتر کمکی میده حالا ما بریم کمک اونا ؟! این وسط شما داشته باشین بقیه بچه بسیجی ها که تو آسایشگاه ما بودن و ما بچه ترینشون بودیم که چنان جو گرفته بودشون که فکر میکردن اگه برن کمک محل ما بغداد رو حتماً تا صبح فتح کردن چه بسا که شهید هم بشن و به آرزوشون هم نصفه شبی برسن ! هد بند و یا زهرا و اینجور چیزاشون رو هم بسته بودن تکمیل ! ما هیچی به هیچکی نگفتیم ! حالا ما تو این هیر و ویر داشتیم پیش خودمون فکر میکردیم که اگه ما رو ببرن تو محل و سر و صدائی بشه و ننه باباهامون بریزن بیرون و مارو ببینن چه خاکی تو سرمون کنیم ! اونا لابد فکر میکردن ما تا اونموقع شلمچه و بصره و اینجور جاها باشیم ! آقا رفتیم ! وسطای راه دیدیم اصلاً اینجائی که دارن همینطور به ستون یک پیاده ما رو میبرن محل ما نیست این شد که طاقت نیاوردیم رفتیم پیش فرماندمون گفتیم آقا ببخشید مارو دارین کجا میبرین عملیات ؟! اونجائی که شما آدرس دادین اینجائی که داریم میریم نیست خلاصه ما آدرس اینجاهارو عین اسممون حفظیم اگه گم شدین از ما بپرسین واردیم ! و شرّی شد که نگو ! چند نفر با هارت و پورت و داد و بیداد دویدند سمت ما که چی ؟ عملیات لو رفته ! ماها رفقا رو جمع کردن یه گوشه به اینکه بگین کی بهتون گفته کجا میخوایم بریم ، بدیم حفاظت اطلاعات خشتکشو بکشه سرش و اتفاقاً ما هم استقبال کردیم و چون همیشه با هم کاملاً هماهنگ بودیم گفتیم اینجوری که نمیدونیم باید قیافه هاشونو ببینیم و اصلاً از اولش ما پیش خودمون گفتیم اینا احتمالاً منافقی چیزی باید باشن ها ! همه رو برگردوندن تو محوطه و مارو بردن چهره شناسی و شما داشته باشین که ما هر آنکه طی اون مدت در مورد ما غلطی کرده بود یا تو صف نهار ازمون زده بود جلو و امثالهم رو معرفی کردیم که تا خود صبح کتک خوردن ! نامردا ماها رو هم بردن کلاغ پر که بیچاره شدیم !
میدون تیر خیلی باحاله خصوصاً وقتیکه آدم برای بار اول میره . ده تا سیبل هدف جلوی آدمه که از جائیکه باید نشونه بری انگار چسبیدن به هم و چون تیرهائی که به سیبل بخوره امتیاز داره آدم باید حسابی مواظب باشه که اشتباهی نزنه به سیبل یکی دیگه یارو امتیاز بگیره ! دفعه اول سه تا تیر قلق میدن که انحراف اسلحه دستمون بیاد بعد تیر امتیازی . کلاشینکف خیلی بد قلقه اول ضامنه بعد تک تیر بعد رگبار برای همین چون تک تیر وسطه تا غفلت کنی گذاشتی رو رگبار و تمام گلوله ها رو زدی به طاق طویله ! بدترین ماجرا اینه که اسلجه رو که دست آدم میدن برای اینکه نرم بشه اینقدر روغن سوخته بهش میمالن که مصیبت میشه . خصوصاً که من اونموقعها عینک هم میزدم و گلوله اول رو که شلیک کردم یهو دیدم شب شد ! و تا بخوام روغنهای پریده به شیشه عینکم رو با گوشه شلوارم پاک بکنم دقیقاً بقیه جاهائی رو هم روغن بهش نپریده بود رو روغنی کردم و اصلاً افتضاح شد ! خوبیش این بود که ماها خیلی زود راه افتادیم و چون مسجد محل ما دوشنبه ها بعد از کلاس قرآن فیلم میگذاشت که ما بریم قرآن و ما هم همیشه حضور جدی در صحنه داشتیم اینبود که فیلم زیاد دیده بودیم و دفعه دوم سومی که بردن میدون تیر میخواستیم آرتیست بازی دربیاریم و هیچکدوممون حاضر نبود که در محل معین خیز بریم و شلیک کنیم و گیر داده بودیم که ما اینطوری میزنیم به در و دیوار ولی اگر بذارین به روش خودمون بزنیم درست میزنیم ! و داشته باشید که هر دفعه ماها موقع تیراندازی اگر شده لوله تفنگ رو بگیریم آسمون حتماً میگرفتیم که تو سیبل روبرومون یه سوراخ هم نباشه ببینن راست میگیم ! و البته هیچوقت هم به مقصودمون نرسیدیم !
باور کنید چیزائی که الآن از اونموقع یادم میاد رو اگرچه گفتنش خالی از لطف نیست ولی اینقدر زیاده که حتماً از حوصله خارجه فقط همینقدر بدونید که وسطای آموزشی یه روز یه بابائی درحالیکه گریه میکرد اومد تمام پادگان رو جمع کرد و گفت جنگ تموم شده برید خونه هاتون !
و ما در بازگشت هر کدوممون بخاطر نامه هائی که برای خانوادمون نوشته بودیم بطور جداگانه و جمعی چنان کتکهائی خوردیم که تا چند ماه برای هم تعریف میکردیم !
به هر حال حتماً که یادش بخیر ...
دنباله :
|
|