تبليغاتX
1 + نه طنز + 1 - انشا
 
1 + نه طنز + 1
 
 
تو در بنگاه مردم میفریبی ، منم بالای منبر ، این به اون در
 
انشاء : ایام سوگواری را چگونه گذراندید ؟

( جهت برقراری ارتباط هرچه بیشتر با فضای این انشاء آنرا به زبان پنجم دبستان بخوانید ! )

ما البته از خانوم معلممان خیلی ممنونیم که موضوعهای انشاء به این باحالی بما میدهد ! چونکه ایام سوگواری در ایران همانقدر که زیاد است همانقدر هم باحال است ! ما همیشه در ایام سوگواری می نشینیم پای تلویزیون سی.وی.دی غیر مجاز تماشا مینمائیم ! مامانمان میگوید هرچی هست از ریخت این پدرسگها که بهتر است ! مامانم به من و داداش کوچیکه ام میگوید پدرسگها ! فکر کنم منظورش ما بوده باشیم ! بابایمان نیز در ایام سوگواری بقول مامانمان چندتا نره خر را می آورد خانه مان تا صبح با هم تخته بازی میکنند و هرهر کرکر راه می اندازند ! ما یکبار از او پرسیدیم شما چرا در ایام سوگواری اینهمه میخندی ؟ گفت اینها تمام سال سوگوارند ! اگر ما به امید اینها بشینیم که دق مینمائیم ! از تمام سوگواریها باحالتر همین جانگداز است ! چونکه دو روز خودش تعطیل است یکهفته هم که "خودش" تعطیل میکند همینجوری خنده خنده میشود یکماه تعطیلی ! ما همیشه با خانواده مان در ایام سوگواری جانگداز میرویم جاده چالوس صفا ! آنجا اینقدر کیف میدهد که نگو ! توی راه ما چهارصدتا شربت می نوشیم ! آدمهای سر راهی (!) اینقدر باحالند که نگو ! به آدمها مفتی شربت میدهند و اگر مثل ما یکی برود شماره اش را بدهد به خانومی که دارد آنطرف شربت میخورد یک شربت مفتی دیگر هم به آدم میدهد میگوید اینم برای رضای آقا ! ما البته حالیمان نشده که ما نامه را میدهیم به خانوم او چرا میگوید آقا ؟! مامانمان میگوید تو به این کارها کار نداشته باش پدرسگ ! ایام سوگواری اینقدر برنامه های تفریحی دارد که نگو ! ما یکبار دیدیم یک عالمه آدم داشتند برای سوگواری میرفتند کوه صفا بکنند ولی یک پارچه ای توی دستشان بود که رویش نوشته بودند : اردوی کوهنوردان خیلی ناراحت برای صعود به آرمانهای رفیع بنیانگذار ! از مامانمان پرسیدیم یعنی چه گفت این فضولیها بتو نیامده ! مامان ما خیلی بد اخلاق است و همیشه بجای جواب ما را فحشکاری مینماید ! البته بابایم میگوید آخه ما دوست نداریم تو این چیزها را بدانی که بروی بالای تپه های سنندج و مهاباد خودکشی بنمائی ! ما که نفهمیدیم یعنی چه ! بعد یکبار ما در ایام سوگواری رفته بودیم وسط بیابانهای بیرجند که بوته جمع بکنیم و آتش بزنیم دیدیم وسط بیابان یک پیست اسکی زده اند و نوشته اند : نثار روح آقا بزرگ ! با وضو اسکی پایتان کنید ! راه قدس از قطب شمال هم بعضی وقتها میگذرد ! ما قبلاً آنرا هیچوقت آنجا ندیده بودیم ولی مامانمان میگوید ببین این هیچی ندارها برای ایام سوگواری چه خرجهائی مینمایند ! آخه یه کمی از این پولها را هم خرج این مردم بیچاره بنمائید ! مامانمان تابحال بما نگفته هیچی ندارها برای همین من نمیدانم کدام هیچی ندارها را میگفت ! بابایمان میگوید اگر اینها این سیاه بازیها را نکنند پس من بکنم ؟! البته یکبار بابایمان در چهارشنبه سوری خودش را سیاه کرده بود و دور آتش میرقصید و ما خیلی خر کیف شده بودیم ! برای همین خیلی دلمان میخواست بابایمان دوباره سیاه بازی بنماید ! اینرا به او گفتیم ، گفت ما که همینجوریش مجبوریم از صبح تا شب برای مردم سیاه بازی کنیم تا این دوتا توله مان شب گرسنه نخوابند ! آخه ما یک سگ داریم که توله ندارد ولی بابای ما خیلی دلش توله سگ میخواهد ! من نمیدانستم خرج توله سگ اینقدر زیاد میشود که بابایمان مجبور است اینهمه کار بکند !

البته ما خیلی چیزهای دیگری را خواستیم بنویسیم ولی گفتیم فعلاً همینقدر را بنویسیم اگر خانوم معلم ما را زنده گذاشت همکلاسی ها برایم کامنت بگذارند تا بقیه اش را هم بنویسیم !

 |+| نوشته شده در  دوشنبه 13 خرداد1387   توسط عليرضارضائی  | 
اگر خواستید برای بالاترین بفرستید : Balatarin دنباله : Donbaleh
  بالا